ياد داشت هاي چاپ نشده سردبير

 

))سنگ و سار((

لحظهها راشمردم .

در همه حال .

در همه سال .

هيچ وقت بيشتر از چهار نشد :

اولين :

سيب بود و ،

گندم بود و ،

مار ! . . . . . .

دومين :

سارا بود و بابا  ،

آب بود و ،

نان بود و ،

انار  ،

و سرانجام  ،

وعدههايِ بيشمار !   .........

سومين :

الف بود و ،

لام بود و ،

ميم ! ......

قصه بود و ،

افسانه بود و ،

اندرزِ ، حكيم ! ...........

چهارمين :

سنگ بود و ،

سار بود و ،

تازيانه بود و ،

دار ! .......

و يك مشت آدمكهاي لاف زنِ

بياعتبار و بي اختيار .........

 

            مک «25/3/1385»

 

شهر من !

 

از فرارِ قاصدک فهمیدم این­جا عشق نیست !

از وجودِ آدمک دیدم که این­جا عقل نیست !

 

از فرارِ ابرها فهمیدم این­جا ژاله نیست !

از گریزِ شاپرک خواندم که این­جا لاله نیست !

 

از سکوتِ شهر فهمیدم که این­جا خنده نیست !

از پیامِ لحظه­ها دیدم در این­جا یک نفر هم زنده نیست !

در زمین ،

در آسمان ،

این­جا و آن­جا ،

رنگ هست ، اما

سپید و سرخ و زرد و سبز نیست !

 

هم زمین ،

هم آسمان !

هم بسترند این­جا ، ولی

در زمین و آسمان ،

شمع هست ، اما

در هیچ جا پروانه نیست !

 

شمع آجین است این شهر !

ای عجب ! این­جا و آن­جا ،

زنده هست ، اما

نغمه­ای از زندگی یا ساز، یا آواز نیست !

 

قصه­ی لیلی کجا ؟

مجنون کجا ؟

وامَق کجا ؟

عَذرا کجا ؟

شیرین و فرهادم کجا ؟

وه . . .

که این گل واژه­ها بر هر در و دروازه هست، اما دریغ !

اما یکی در گوشه­ی این خانه نیست ؟

 از نگاهِ مردمان دیدم که دل­ها مرده­اند !

از سرودِ کودکان خواندم همه افسرده­اند .

در میانِِ حادثه وامانده­ایم این­جا ،

خدا را هیچ چیزی نیست ، اما

رستم و دستان و زال و آن پَرِ سی­مرغ هست . . .

 

 

« 20/2/1380 »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
ارتباط با ما جاي گاه تبليغات شما يادداشت سردبير اشتراك و تعرفه آگهي